|
یه عکس عاشقانه
چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 1:13
کیف کن ببین چه عکسی انداختم.این دفتر خاطرات خودمه(لردی باز خالی بستی)
یه گزارش ویژه از یه محاکمه ویژه
یکشنبه چهارم تیر 1385 11:36
محاکمه حاجي فيروز
- خودت را معرفي کن - حاج فيروز - ببينم!... واقعاً که رو سياهي - ولي رويم سياه از رنگ و دوده ست نه اهل تعزیه بودم نه روضه اگر بودم به مجلس مرد تنها برای مردها از هر سلیقه - چرا رخت تن ات سرخ است و خونين؟ - اگرچه بوده بد، شمر ستمگر در این ایام هم آن شمر بدذات کجا شمر لعین اینسان لعین بود کجا شمر اینهمه نوباوه کشته -ز "ارباب خودم" منظور تو کیست؟ -عجب! اینها که ارباب شمایند گهی در صلح و گاهی در گلایه شما را تا بود محراب و منبر مرتب تا به آنها میرسد نفت - پدرسوخته زیادی میزنی حرف - چه شخصي مرجع تقليدتان است؟ - چرا داريه زنگي در کف ات هست؟ - چرا آواز ميخواني مرتب؟ - چرا هي ميروي اينجا و آنجا؟ ندارم مسجد و محراب و دکّان - بیا بگذر ز شغل حاج فیروز هاهاها... شوخی است این جان قاضی من و آدمکشی ای خاک عالم من از جنگ و اتم اندر فغانم همین عیدانه از مردم که گیرم - درآمد خوب داري؟ - شکر ايزد اگر خواهي ز ما حکم برائت مواظب باش وقتي ميدهي قر به وقت ديم ديريم ريم، دام دارام رام هرآنچه در خيابان درمياري پس از کسر سه چارم سهم رهبر هرآنچه ماند باقي، سهم سرکار - - ببینم! حضرت قاضی خوش فهم مگر رهبر خودش باسن ندارد؟ نمیدانی که ایشان توی حوزه "داراخ راخ راخ داراخ دمبکی رو باش - - خفه شو متهم. دادگاهه اینجا ادای رهبری را درمیاری؟ "- - داراخ راخ راخ داراخ رهبری روباش هر چيزی که در ذهنتان تداعی شده را به صورت نظر بيان کنيد.....! |
|