تبليغاتX
به نام او که بزرگ داستان آفرین بی همتاست
کلام آخر پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 12:50

با سلام به تمامي دوستان و مهماناني كه به اين وبلاگ سر ميزنند.

 

متأسفانه دوباره فصل امتحانات شروع شده و من دوباره بايد شروع به درس خواندن كنم و من ديگر تا يك ماه ديگر نمي توانم آپ كنم ولي سعي مي كنم سر بزنم و جواب نظرات شما را بدهم.بخاطر همين اين جمله ها را تا ماه بعد از من قبول كنيد.

((امتحان از سوپ كلم هم بدتر است.))

(پرفسور اينيشتين)

((پروردگارا ما را قرار بده از كساني كه درخت هاي عشق و محبت در دل هاي آنها ريشه دوانده است و سوزش محبت تو اطراف دلهاي آنها را فرا گرفته است.))

(امام سجاد (ع) )

((كسي كه عاشق باشد و عفاف ورزد و بميرد شهيد از دنيا رفته.))

(حضرت محمّد (ص) )

((عشق بدون تباه كردن (من) ما مي آفريند.))

(لئوبوسكاليا)

((چرا ديگران بايد به شما علاقه پيدا كنند،در حاليكه شما حاضر نيستيد اول به آنها علاقمند گرديد،قلم مداد خود را برداشته جواب اين سوال را در اينجا بنگاريد.))

(ديل كارنگي)

جواب اين سوال را حتمأ در نظرات بدهيد.

(((((((((((((((دوستدار هميشه عاشق شما وحيد.)))))))))))))))

نوشته شده توسط لرد ولدمورت | موضوع: | لینک ثابت |
پایانه دو یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 16:50

پايانه

 

(2)

 

درست يك قرن پيش،" هربرت جرج ولز "داستان معروف خود ((ماشين زمان)) را نوشت.از آن پس،مسافرتهاي زماني به صورت موضوع كلاسيك داستانهاي علمي/تخيلي درآمدند و بارها و بارها توسط نويسندگان مختلف مورد استفاده قرار گرفتند،بعدها اصطلاح ((چرخه زماني)) نيز ابداع شد كه روال داستانها را تاحدي منطقي تر مي كرد و خود نيز بسيار سرگرم كننده و جذاب بود.

مسأله همزاد زماني هم،كمي پس از آن باب شد كه اين يكي بسيار فريبنده تر و خيال انگيزتر مي نمود و منبع الهام آن چيزي جز ((دوقلوهاي اينيشتيني)) نبود.

ابتدا ببينيم منظور از دوقلوهاي اينيشتين چيست؟

مثال سفينه فضايي وراكت آن نمونه ساده و روشني از اين پديده است.هنوز خيلي مانده به سرعت نور،حركت فضانورد كند و بطئي مي شود _كه البته براي خودش قابل درك نيست،به ياد داشته باشيد كه زمان نسبي است!_ساعت او عقب مي افتد،ضربان قلب و ساير اعمال حياتي كندتر مي شود و اگر خط كشي در سفينه باشد طولش كوتاه تر از اندازه واقعي به نظر خواهد آمد،گذر زمان در سفينه ((نسبت به زمين))كندتر خواهد شد.

اين پديده همان چيزي است كه "اتساع زمان" خوانده مي شود.اگر سرعت سفينه به سرعت نور برسد زمان در آن از حركت مي ايستد و خط كش و فضانورد و سفينه آن قدر  كوتاه مي گردند تا سرانجام "نيست" شوند! يا بهتر است بگوييم تبديل به انرژي شوند. طبق قانون پايستگي اجسام؛كه مي گويد هيچ چيزي به وجود نمي آيد و هيچ چيزي از بين نميرود بلكه از شكلي به شكل ديگر تغيير مي كند.

با وجود چنين تغييرات حيرت انگيزي،اگر خود فضانورد بخواهد با خط كش كوتاه و ساعت كندش سرعت سفينه را اندازه بگيرد،آن را نيش از آنچه از خارج به نظر مي آيد خواهد يافت.

به نظر او خط كش و ساعت،تغييري نكرده اند.اين،جهان خارج و تمامي اجزاي موجود در آن است كه حركتشان كند شده و طولشان "كاستي" گرفته است.بله،اشتباه نخوانديد!

در همين جا نودونه درصد خوانندگان اين وبلاگ،به خيال خود مچ مرا مي گيرند و ميگويند:

(اصلأ اين طور نيست!بالعكس به نظر آن فضانورد،زمان براي جهان و ساكنانش كند نشده، بلكه سرعت مي يابد.طول اجسام خارجي نيز در نظر او كش خواهند آمد و بزرگتر به نظر مي رسند!)

من با اين جواب،خود را خلاص مي كنم:گرچه عقل سليم چنين حكم مي كند،ولي به قول حكماي فيزيك چنين نيست و همان طور كه پيش از اين گفتم،جهان به نظر فضانورد ما بطئي تر حركت خواهد كرد."نسبيت"،انسان را به جهاني وراي تجربيات روزمره مي برد. جايي كه قوانين زندگي روزمره در آن صادق نيستند و هرپيشداوري نسبت به پديده هاي اين جهان چون شلاقي بر صورت خود انسان فرود مي آيد.

هر فرضيه اي كه با چنين انبوهه اي از احكام باور نكردني و عجيب و غريب به ميدان آيد هرگز نخواهد توانست راهي به جهان علم بگشايد،مگر اينكه قبلا صدها بار صحت احكام آن در آزمايشگاهها به اثبات برسد.آنچه اين فرضيه را تا اين حد جالب توجه كرده است، تغييري است كه در تصورات آدمي در مورد زمان داده است.

فرضيه "نسبيت" يك بار براي هميشه باور زمان مطلق را درهم سكشت و دورنماي بسيار پيچيده تري در برابر علم قرار داد."نسبيت" نشان داد كه زمان تابعي از "سرعت حركت اجسام" است.

يعني اگر فردي بتواند با سرعتي نزديك به سرعت نور حركت كند،ماهيت زمان براي او تغيير خواهد كرد.فرض كنيم فضانوردي در بيست و يكمين سال تولد خود،با 98% سرعت نور عازم سفر به سوي ستارهاي شود كه 25 سال نوري با زمين فاصله دارد،و پشت سر خود يك برادر"دوقلو"،همسري بيست ساله و پسري يك ساله برجا بگذارد.وقتي به زمين برگردد،بايد شمعهاي كيك سي و يكمين سال تولد خود را فوت كند!

كساني كه اين جشن تولد را به او تبريك مي گويند عبارتند از :

پيرمردي 73 ساله كه برادر دوقلوي اوست،زني پير و سفيد موي كه همسرش مي باشد و سه نوه اش!(البته اين در صورتي است كه همسر بسيار فداكاري داشته باشد، وگرنه بايد شوهر دوم اين خانوم را نيز حساب كرد،كه من فكر نكنم به او تبريك بگويد........

البته كسي كه در اين دنياي بيرحم به معشوق خود وفادار بماند خيلي كم پيدا مي شود)

"""فعلا بغض بيوفايي نمي گذارد بيشتر از اين بنويسم،ادامه را در پايانه 3 بخوانيد."""

 

 

نوشته شده توسط لرد ولدمورت | موضوع: | لینک ثابت |
داستان دوم جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 16:17

زندگی من

 

_فقط دو فصل از كتابم مانده بود...خاطرات زندگي پرجنب و جوش بزرگترين متفكر قرن!

نمي خواهم  از خودم تعريف كنم،اين لقبي است كه دانشگاه به من داده بود من يك دانشجوي هميشگي بودم و به همان اندازه نيز تدريس مي كردم.

تنها تفريح و سرگرمي من اين بود كه به دبيرستان مي رفتم و به عنوان يك محصل شاگرد اول مي شدم!و البته مسئولان دبيرستان هم اعتراضي نمي كردند...تا اين كه من پس از سالها تلاش و تحقيق سرانجام بشر را به آرزوي ديرينه اش رساندم:((ماشين زمان))! شوخي نمي كنم...من واقعأ آنرا ساخته بودم و داستان تخيلي "ولز"هيچ تاثيري در كار من نداشت.البته توانايي مانور ماشين من ظاهرأ در حد چند روز يا حداكثر چند هفته بود،با اين حال هرچيزي آغازش مشكل است،نه؟!

در اين زمان به خاطر موضوع فوق،نتوانستم كتابم را سر موقع به ناشر تحويل بدهم و دو فصل انتهايي آن،همچنان نانوشته مانده بود،دو فصل سرنوشت ساز!از بچگي هم انشايم چندان خوب نبود...درست وقتي به اوج مي رسيدم يكمرتبه همه چيز گير مي كرد و مجبور بودم انشايم را با چند جمله تصنعي تمام كنم.

با توجه به اختراع جديد و فوق العاده ام،حتمأ مي توانيد حدس بزنيد ناشرم چه انتظاري از من داشت،او پايش را توي يك كفش كرده بود كه حتمأ چند فصل ديگر را هم به اين سوژه جنجالي يعني"ماشين زمان"اختصاص دهم.

***

...امروز يكشنبه نوزدهم است و من تا چند لحظه ديگر در پنج شنبه هفتم ماه آينده خواهم بود!

پيش از اين يك سگ و يك گربه را با دستگاهم به چند روزي در آينده فرستاده و دوباره برگردانده ام.ماشين زمان از امتحان در آمده بود و حالا با اطمينان در محفظه كشويي قرار گرفته ام(كار مسئولان "كپسولهاي زمان"حسابي كساد شده....!)

راستش من از آن پرفسورهاي گوشه گير و منزوي نيستم كه به تنهايي در آزمايشگاه مخوف خود اختراعات عجيبي مي كنند!روي همين پروژه هم بيش از پنجاه متخصص و تكنسين با من همكاري مي كردند،اما شرط من براي انجام پروژه،فقط و فقط آزمايش شدن دستگاه به وسيله خودمن بود.من آرزو داشتم همانطور كه اولين مخترع "ماشين زمان"هستم،اولين"مسافر زمان"هم باشم...راستش بازهم بايد نااميدتان كنم،اختراع من به هيچ وجه شباهتي به "ماشين زمان"هاي كلاسيك داستانهاي علمي/تخيلي ندارد.عجب مشكلي است،دانشمندان بايد اختراع خود را آن طور بسازند كه نويسندگان افسانه هاي علمي تصور كرده اند!من كه اين كار را نكرده ام!نه اهرمي كه با كشيدن آن شخص به تونل زمان پرتاب شود و نه دكمه اي كه فشرده شود...يك ابركامپيوتر،دستگاه را مستقيمأ كنترل مي كرد و زمان قرار گرفتن در دستگاه را هم،همان كامپيوتر مشخص كرد (يا مشخص خواهد كرد يا كرده خواهد بود...اصلأ ولش كن)...درست مثل بيهوشي بود...

متأسفانه چيز زيادي براي گفتن ندارم.براي يك لحضه مه غليظي جلوي چشمانم را گرفت و بعد...در و ديوار و وسايلم،همه چيز سرجايش بود،اما...((ظاهرآ در آن روز بخصوص كه من از ماشين زمان بيرون آمدم هيچكس در آزمايشگاه نخواهد بود و حالا هم كسي اينجا نبوده است!))

(يك چيز را همين جا برايتان اعتراف كنم،من كه ديگر دارم از دست اين افعال دستوري كلافه مي شود.اميدوارم زبانشناسان هرچه زودتر فكري براي افعال با"زمانهاي متغير"

بكنند.خواهش مي كنم يكبار ديگر جملات بالا را بخوانيد تا متوجه گرفتاري من بشويد!

عجب پرانتز بزرگي باز كردم،حالا مي بندمش)...

خلاصه من از آزمايشگاه بيست روز آيندهبيرون آمدم و نخستين اقدام من در بدو ورود به جامعه بيست روز آينده،پرسيدن روز و ماه و سال از رهگذر بود.

او كه مرد غريبه و بلند قدي بود به سوالات من درمورد روز و حتي ماه،با خونسردي تمام پاسخ داد.اما نمي دانيد چه قيافه اي پيدا كرد وقتي پرسيدم امسال چه ساليست؟!شايد فكر كرد من سرنشين يك بشقاب پرنده هستم كه خمين حالا روي زمين پياده شده(راستش را بخواهيد قيافه من چندان هم به آدمهاي زميني شباهت ندارد!البته اين را از من نشنيده بگيريد)اما نمي دايد من چه قيافه اي پيدا كردم وقتي فهميدم درست يك سال بيشتر از آنچه تصور كرده بودم در زمان جلو رفته ام!حالا مي فهميدم چرا هيچ كس در آزمايشگاه به انتظارم ننشسته بوده است(يا خواهد ننشسته بود يا مثلا نخواهد نشسته بود!)ظاهرآ كامپيوتر،حداقل يك سال را به عنوان پيش فرض در نظر گرفته و محاسبات را براساس آن انجام داده بود.

چه كار مي توانستم بكنم؟بايد بلافاصله خودم را به يك مقام مسئول معرفي مي كردم. پس به سمت اولين باجه تلفن كنار كتابفروشي دلخواهم به راه افتادم...ويترين كتابفروشي در عرض اين يك سال و چند روز،تغيير چنداني نكرده بود،اما شخص ديگري به جاي دوست قديمي ام پشت پيشخوان ايستاده بود...((زندگي من))؟؟...كتاب چاپ شده زندگينامه خودم پشت ويترين شوكه ام كرد...خيلي كنجكاو بودم كه آخرش را بخوانم. اميدوار بودم ناشر عزيزم كتاب را با خبر مفقودي فدايي راه علم و دانش به پايان نرسانده باشد!بلافاصله وارد كتابفروشي شدم،نمي دانم فروشنده جديد مرا شناخت يا نه؟ توجهي به او نكردم،يك نسخه از كتاب را از قفسه برداشتم و صفحات انتهايي آن را ورق زدم.چيز عجيبي بود،دفترچه ياداشتم را از جيبم در آورده و با خودنويسي كه جوهر چنداني هم نداشت شروع به برداشتن نتهايي كردم تا بعدأ كه به زمان حال برگشتم (يعني به"گذشته"كه برايم"حال"بود!)به راحتي كتابم را به پايان برسانم....

***

به محض رسيدن به خانه،ياداشتهارا حواشي داده و چند صفحه جديد براي كتابم نوشتم.

در اين صفحات خاطرات من در مورد سفر به آيندۀ به چندان دوري شرح داده شده بود. كتاب چاپ شده بود.كتاب چاپ شده زندگينامه خودم را در ويترين كتابفروشي ديدم، قسمتهاي انتهايي آن را خواندم و نت برداري كردم و به محض رسيدن به خانه،ياداشتهارا حواشي داده و چهل و دو صفحه جديد براي كتابم نوشتم. در اين صفحات خاطرات من در مورد سفر به آيندۀ به چندان دوري شرح داده شده بود. كتاب چاپ شده بود.كتاب چاپ شده زندگينامه خودم را در ويترين كتابفروشي ديدم، قسمتهاي انتهايي آن را خواندم و نت برداري كردم و به محض رسيدن به خانه،ياداشتهارا حواشي داده و چهل و دو صفحه جديد براي كتابم نوشتم. در اين صفحات خاطرات من در مورد سفر به آيندۀ به چندان دوري شرح داده شده بود. كتاب چاپ شده بود.كتاب چاپ شده زندگينامه خودم را در ويترين كتابفروشي ديدم، قسمتهاي انتهايي آن را خواندم و ....

***

يادداشت ناشر براي[چاپ اول]

_متأسفانه جناب پروفسور"بيلي هايدبلر"گرفتار چرخه زماني شده اند.اميدواريم هرچه زودتر از اين كار دست كشيده و فصول انتهايي كتاب را براي چاپهاي بعدي آماده كنند.منتظر نظرات و پيشنهادات شما هستيم.

 

يادداشت ناشر براي[چاپ سوم]

_مرحوم پروفسور "بيلي هايدبلر"در تمامي صفحاتي كه به دفتر انتشاراتي ارائه داده اند،

جملات انتهايي را تكرار نموده اند كه براي جلوگيري از مصرف بيهودۀ كاغذ و امكانات چاپي

تنها دو نيم بار آن را به چاپ رسانده ايم.منتظر نظريات شما براي چاپ چهارم اين اتوبيوگرافي جذاب و خواندني هستيم.

نوشته شده توسط لرد ولدمورت | موضوع: | لینک ثابت |
پايانه اول شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 17:28

پايانه

 

(1)

 

داستاني كه خوانديد اولين داستان در اين وبلاگ بود.و من اين داستان را فقط براي احترام به نويسنده آينده سر كار خانوم آرزو قربان پور نوشتم ايشان خود در حال نوشتن(خط سرنوشت هري پاتر )هستند و من چون خود را فعلأ در حد نوشتن كتاب هاي هري پاتر نمي دانم،داستاني را نوشتم كه در آن از همان نيروي اسم برده شده كه هري پاتر را از چنگال "ارباب تاريكي" " لرد ولدمورت " نجات داد، درست است قدرت ((عشق))و مخصوصأ قدرت ((عشق مادري)).

من اين داستان را به آرزو خانوم تقديم مي كنم زيرا باعث شد كه من بعد از شكست هاي فراوان و مشكلات روحي كه برايم پيش آمد دوباره شروع به نوشتن كنم.

سرگذشت استاد بزرگم "ايزاك آسيموف"

 

"اسحاق عاصم اف"در ژانويه 1920 در اتحاد شوروي سابق چشم به جهان گشود و در سه سالگي به همراه ختنواده به آمريكا مهاجرت نمود.نوزده ساله بود كه تحصيلات دورۀ ليسانس را به پايان برد و در 1647 در رشته زيست شيمي دكترا گرفت.هجده سال بيشتر نداشت كه نويسندگي را به طور حرفه اي و جدي شروع كرد و تا پايان عمر (17 فروردين 1371 برابر با 6 آوريل 1992) كه قلب و كليه هايش از كار افتادند بيش از (پانصد كتاب) به رشته تحرير در آورد.

"آسيموف" روزي در مصاحبه اي گفت:((نوشتن،بيش از پيش نشاط آميز است؛هرچه بيشتر مي نويسم،نوشتن آسانتر مي شود))زندگي عادي او اين بود كه سر ساعت 6 صبح(بر حسب ساعت دروني بدنش آنطور كه خودش مي گفت)بيدار شود،در ساعت 5/7 پشت ماشين تحرير بنشيند و تا 10 شب كار كند.وي در آخرين سالهاي عمرش اظهار داشته بود كه فكر كردن به مرگ و پايان زندگي هوشمندانه اش  اندوهناك است امّا يك چيز او را شاد نگه مي دارد:((من نبايد انديشناك باشم زيرا مطلبي نبوده كه به فكرم راه يافته باشد و آن را بر كاغذ نياورده باشم!))

 "آسيموف"لغت ((روباتيك))را در يكي از داستانهايش به كاربرد كه در جلد سوم ديكشنري آكسفورد او را واضع اين لغت معرفي كرده اند.او در تخيلاتش دو علم جديد"روبوسايكولوژي"

(روان شناسي روبوت) و "سايكوهيستوري"(روان_تاريخ)را ابداع كرد و براساس آنها داستانهاي جذابي ارائه نمود كه در نوع خود بي نظيرند.و امّا قوانين سه گانه ربوتيك كه به گفته خود او مشهرترين و متداولترين و موثرترين جملاتي بوده است كه او تا آن زمان نوشته است،در زبان اصلي به اين شرحند:

1. A Robot may not injure a human being or through in action allow a human being to come to harm.

2. A Robot must obey the orders given it by human beings except where such orders would conflict with the firset law.

3. A Robot must protect its own existence as long as such protection does not conflict with the Firest or second law.

اين دقيقأ عين جملاتي است كه "ايزاك آسيموف"فقيد پنجاه و چهار سال پيش در اولين داستان روبوتي خود به كار برد و تا امروز مورد احترام نويسندگان علمي/تخيلي در سرتاسر دنيا مي باشد و من نيز به آن احترام مي گذارم.

"آرتور سي كلارك"نويسنده شهير،در اين باره گفته است :

((عده اي از مردم بر اين باورند كه "قوانين آسيموف"قبل از آنكه ايده هاي يك مرد براي داستانهايش باشند،قوانين ثابت طبيعي اند!))

نوشته شده توسط لرد ولدمورت | موضوع: | لینک ثابت |
داستان اول شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 17:25

قانون اول

 


قوانين سه گانه روبوتيك:

1-يك ربوت هرگز به افراد بشر صدمه نمي رساند و از هر عملي كه موجب آسيب رسيدن به انسانها شود،جلوگيري مي كند.

2-يك ربوت از دستورات انسانها اطاعت مي كند،مگر دستوراتي كه اجراي آنها مغاير قانون اول باشد.

3-يك ربوت از موجوديت خود دفاع مي كند،البته تا حدي كه اين دفاع مغاير قانون اول يا دوم نباشد.

 

"مايك داناوان"كه ديگر حوصله اش سر رفته بود،نگاهي به ليوان خالي خود انداخت.قبلآ همه اين حرفها را به اندازۀ كافي شنيده بود.او صدايش را بلند كرد:((اگر قراره راجع به روبوتهاي غير عادي صحبت كنيم،من خودم يك مورد رو مي دونم كه قانون اول ربوتيك رو نقض كرد!))

اين كاملأ غير ممكن بود،از اين رو همه نگاهها به سمت داناوان برگشت و سكوت بر جلسه حكمفرما شد.

داناوان از حرف خود پشيمان شد و موضوع بحث را عوض كرد:

((ديروز چيز جالبي شنيدم،درباره....))

"مك فارلين"در صبدلي بغل دست داناوان،گفت:((منظور شما اينه كه ربوتي رو مي شناسي

كه به يك انسان صدمه زده؟مستمأ اين همان نقض قانون اول است،واقعأ اين اتفاق افتاده؟))

_((به طريقي مي شود گفت بله،اين اتفاق افتاده،البته من فقط گفتم چزهايي در اين باره..))

مك فارلين آمرانه گفت:((آن را براي ما شرح بده.))

بقيه هم ليوانهاي خود را با سر و صدا روي ميز گذاشتند و به دور آن دو حلقه زدند.

داناوان آغاز كرد:((اين ماجرا حدودأ ده سال پيش در "تايتان"(يكي از بزرگترين قمرهاي زحل)

پيش آمد))او به سرعت افكارش را جمع و جور كرد و ادامه داد:((بله،حدود سال بيست و پنج،ما به تازگي محموله اي حاوي سه ربوت مدل جديد دريافت كرده بوديم كه اختصاصأ براي كار در تايتان ساخته شده بودند...،اونها اولين نمونه هاي مدل "ام_اي"بودندفما آنها را براي راحتي بيشتر ،اما يك،اما دو و اما سه ناميديم))

او انگشتش را به نشانه در خواست نوشيدني تكان داد.

مك فارلين گفت:((من نيمي از عمرم رو صرف روبوتيك كرده ام ولي تا حالا چيزي راجع به

سري ربوتهاي (ام_اي)نشنيده بودم.))

_((به خاطر اينكه بعد از اين ماجرا كه الان دارم برايتان تعريف مي كنم،آنها ربوتهاي(ام_اي)

رو از خط توليد خارج كردند،شما به خاطر نمي آوريد؟))

_ ((نه!))

"داناوان"به سرعت ادامه داد:((ما فورأ ربوتها رو به كار گرفتيم.ميدانيد كه تا آن زمان"پايگاه"

در فصل توفانها كه حدود هشتاد درصد مدت چرخش تايتان به دور زحل است،بطور كامل بي مصرف بود؛وقتي كولاك مي شد،از صدياردي هم قادر به ديدن پايگاه نبوديم،قطب نما چه فايده اي داشت!تايتان اصلأ ميدان مغناطيسي ندارد.حسن ربوتها در مجهز بودن آنها به نوعي سيستم ارتعاش ياب جديد بود،اين دستگاه به آنها اجازه مي داد تا از هر راهي به راحتي پايگاه را يدا كنند و اينطوري بود كه ما مي توانستيم كار استخراج معادن را تمام وقت دنبال كنيم...مك!لطفأ چيزي نگو،توليد اين ارتعاش يابها هم همان زمان قطع شد و به همين دليل شما چيزي راجع به آنها نشنيده ايد!اين جزو اسرار دولتي است...))

او ادامه داد:((در طول فصل اول توفانها،كار معدن به خوبي پيش مي رفت،اما با شروع فصل "آرام" جنگولك بازي هاي "اما دو"هم شروع شد!در هر فرصتي مي رفت و خودشو يك گوشه قايم مي كرد.آخر سر هم ،با كلي ناز و ادا و اطوار بيرون مي آمد!بالاخره هم يك روز از پايكاه رفت و ديگر كسي "اما دو"رانديد.به گمان ما احتمالأ نقصي در ساختمانش بود و تصميم كار را با دو ربوت باقيمانده يعني "اما يك" و "اما سه" ادامه دهيم.

البته،اين به معني كمبود نيروي كار بود.به همين دليل وقتي اواخر فصل "آرام"قرار شد كسي به"كرنسك"برود من داوطلب شدم تا بدون ربوتها راه بيفتم.ظاهرأ خطري تهديدم نمي كرد.توفانها تا دو روز ديگر هم نمي آمدند و من بايد تا دوازده ساعت ديگر از آن منطقه خارج مي شدم ...در راه بازگشت،حدود ده مايلي پايگاه،بادي وزيدن گرفت و هوا تيره شد،من بلافاصله اتومبيل پرنده ام را پيش از آن كه باد آنرا در هم بشكند،فرود آوردم و شروع به دويدن به سمت پايگاه كردم...دويدن در آن جاذبه كم برايم بسيار راحت بود...تنها نگرانيم اين بود كه آيا مي توانم تمام مسير را روي خط مستقيم طي كنم؟ ذخيرۀ هوايم كافي بود.گرم كننده هاي لباسم نيز كارشان را به درستي انجام مي دادند،با اين وجود ده مايل پياده روي آنهم در توفان "تايتان"شوخي نبود.

سپس برف شديدي باريدن گرفت و همه چيز و همه جا را تيره و تار كرد.زحل زير هاله اي از مه پنهان شد و حتي از خورشيد هم چيزي جز يك شبح محو و رنگ پريده باقي نماند. من كمي ايستادام و پشتم را به باد كردم،ناگهان جسم سياه كوچكي از دور خودنمايي كرد.من به سختي مي توانستم آن را ببينم ولي با ناخوشنودي فهميدم آن جسم مخوف چيست:((سگ توفان))!

ترس بر تمام افراد جلسه حكم فرمايي مي كرد.همه مي دانستند سگ توفان چه موجود مخوفي است ولي داناوان داشت توضيح مي داد:بله سگ توفان تنها موجودي كه توانسته

بود اركانيسم بدنش را با توفانهاي "تايتان"سازگار كند،و البته يكي از خشن ترين موجودات عالم!مي دانستم كه لباس فضايي ام به هيچ وجه نمي تواند مرا در مقابل تكه پاره شدن

در زير دندانهاي اين جانور حفظ كند.هوا هم آنقدر تاريك بود كه امكان يك تيراندازي دقيق وجود نداشت.اگر اولين تيرم به هدف نمي خورد،سگ توفان ديگر به من فرصت نمي داد و كارم تمام بود...خيلي آرم به عقب  برگشتم،او هم تعقيبم كرد،مرتب نزديكتر مي شد و من تنها مي توانستم زير لب دعا بخوانم كه تيرم خطا نرود،مي دانستم حتي اگر سرعتم هم دوبرابر شود آن سگ به من مي رسد؛در اين ميان ناگهان سايه بزرگي بالاي سرم ظاهر شد و من فريادي از شوق كشيدم.اين"اما_دو"بود،همان روبوت"ام_اي"گمشده!من اصلأ فكرش را هم نكرده بودم كه چه اتفاقي برايش افتاده و چطور از اين نقطه سر در آورده است... فرياد زدم:"اما"،عزيزم!آن سگ توفان را بگير و مرا به پايگاه برگردان.))

"اما"طوري نگاهم كرد كه گويي حرفهايم را نشنيده،فرياد كشيد:((ارباب!شليك نكن، شليك نكن!...))و به سمت "سگ توفان"دويد.

من فرياد كشيدم:"اما"،اون سگ لعنتي رو بگير!

و به سويش شليك كردم.

"اما"البته سگ را گرفت،اما در حاليكه آن را در بغ گرفته بود،از من دور شد و رفت...رفت و مرا با وجود اينكه ممكن بود در توفان كشته شوم به حال خود گذاشت....))

داناوان اندكي مكث كرد و با حالت متأثري افزود:((البته همه شما قانون اول را مي دانيد :  ((يك ربوت هرگز به انسانها صدمه نمي زند و از هر عملي كه موجب آسيب رسيدن به انسانها شود جلوگيري مي كند.))

در حالي كه اما مرا تنها گذاشت و با آن سگ توفان فرار كرد،او قانون اول را زير پا گذاشت،

من خوش شانس بودم كه جان سالم بدر بردم.نيم ساعت بعد توفان فرونشست،اين از آن توفانهاي ادواردي بود كه هراز گاهي پيش مي آيند.خودم را سريعأ به پايگاه رساندم و از روز بعد توفانهاي واقعي شروع شدند.دو ساعت پس از من ،"اما_دو"هم به پايگاه برگشت و بالاخره معّما حل شد؛روبوتهاي((ام_اي))بلافاصله از بازار خارج شدند و توليدشان متوقف گرديد....

"مك فارلين"عجولانه پرسيد:خب،قضيه چه بود؟!

داناوان خيلي جدي گفت:((اين درسته كه من در آن لحظه واقعأ در معرض خطر مرگ بودم "مك"ولي برا آن ربوت چيز ديگري وجود داشت،خيلي مهم تر از من يا قانون اول...فراموش نكرده ايد كه اين ربوتها از نوع((ام_اي))بودند و "اما_دو"اندكي پيش از آنكه بطور كل ناپديد شود،بسيار گوشه گير شده بود و مرتب خودش را جاييمخفي مي كرد.... گويي منتظر اتفاق بخصوصي بود،اتفاقي غيره منتظره و خيلي مخصوص بود،و بالاخره آن اتفاق افتاد...

نگاه داناوان به بالا برگشت و گفته اش را با دردمندي به پايان برد:

((آن "سگ توفان"،يك سگ توفان نبود،وقتي "اما_دو"آن را به پايگاه آورد،ما اسمش را

"اما كوچولو" گذاشتيم."اما_دو"مجبور بود از آن در برابر اسلحه من حمايت كند....اصلأ قانون اول هرچه كه باشد چطور مي تواند در برابر "عشق مادري"دوام بياورد؟!

نوشته شده توسط لرد ولدمورت | موضوع: | لینک ثابت |
مقدمه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 17:22

سر آغاز

 

به نام او كه بزرگ داستان آفرين بي همتاست...

 

داستانهای علمي/تخيلي همواره مرا مجذوب خود ساخته اند.بيشتر از چهار سال نداشتم كه نسخه مصوري از ((جزیره اسرار آميز)) اثر ژول ورن به دستم رسيد.نمي دانيد مادرم را با چه بدبختي مجبور

كردم تا با سرعت تمام كتاب را برایم بخواند و من چه لذتی بردم،هنگامی كه در همان روزها پدرم با فیلم

  جزیره اسرار آميز به خانه برگشت.

افسانه هاي علمي،بيش از هرچيز در پيشبرد علوم_مخصوصآ در اين اواخر_در اين دوران پرهیاهو،تأثیر گذار بوده اند به عقيده استاد "ايزاك آسيموف"(در بسياري از آنها،براي ممكن ساختن يك واقعه خاص،يك اصل علمي به راحتي دچار تغيير شده و يا حتي ناديده گرفته شده.اين امر مي تواند به طرز ماهرانه اي به وسيله يك نويسنده آگاه به علوم اعمال شود.

ناديده انگاشتن با ايجاد اعوجاج در يك قانون طبيعي مي تواند گاهي اوقات بسيار جالب تر و جذاب تر از همان قانون باشد.بررسي و پيگيري همان امر،كاه خواننده را به مرحله اي مي رساند و به او چيزهايي مي آموزاند كه صدها كلاس درس علمي قادر به اين كار نيستند)

من شخصأ نويسنده داستانهاي علمي/تخيلي يا به قولي "ساينس فيكشن" هستم،من دنياي پيرامون خويش را با همه حقايق و قوانين طبيعي آن زير نظر مي گيرم و آنگاه درباره اين پرسش كه:

(چه مي شد اگر...؟)انديشه هايي را طرح مي ريزم و بر آن پايه پيش بيني هايي مي كنم،سپس

 داستانم را روي كاغذ مي آورم .

البته بسياري از شگفتيهاي مطروح در اين داستانها،هنوز صورت تحقق به خود نگرفته اند و شايد هرگز تحقق نيابد .

ولي آيا "عقل سليم"بشر نيز يك امر نسبي نيست؟آيا دو قرن پيش،سفر به ماه با عقل سليم جور درمي آمد؟!

از اين رو ما حق نداريم نويسندگان افسانه هاي علمي را در مورد تفكرات غريبشان سرزنش كنيم .

به قول"شيلر"شاعر آلماني تبار (طبيعت با نبوغ پيوندي جاودانه دارد؛هرچه اين يك نويد مي دهد،آن يك برآورده مي سازد)

به خاطر داشته باشيد كه (افسانه علمي)مقوله اي متفاوت از "فانتزي" يا "رمانس" است،در اين مورد من اغلب اوقات مثال جالب توجهي را كه استاد گرانقدرم "آسيموف" در يكي از مقالات خود در مجله ي

 آورده است مطرح مي كنم.او مي گويد:(science fiction)

خوب دقت كنيد كه تخيل داريم تا تخيل .پسر جواني را كه در راه بازگشت از مدرسه به خانه است در نظر بگيريد؛در بين راه او با ديگر بچه ها بازي مي كند و دير به خانه مي رسد.پدر كه از تأخير پسر عصباني است از او توضيح مي خواهد.خوب،پسر كه شتابزده چيزي را در ذهن سر هم بندي كرده است مي گويد :داشتم با سرعت به طرف خانه مي آمدم كعه در چهار راه نزديك خانه،دو اتومبیل با هم تصادف كردند.سرنشينان آنها بيرون آمدند،داد و فرياد كشيدند و گلاويز شدند،كه پليس آمد و من كه محو تماشاي آن صحنه بودم متوجه گذشت زمان نشدم.

او ممكن است با اين حرف پدر را متقاعد كند و پدر هم از تقصيرش بگذرد،اما تصور كنيد پسر بگويد :

داشتم با سرعت به طرف خانه مي آمدم كعه در چهار راه نزديك خانه،به يك اژدهاي بزرگ ارغواني با خالهاي زرد برخوردم كه از دهانش آتش بيرون مي امد و ...!

يقينأ او هرگز مجال نخواهد يافت كه داستان را به آخر برساند،زيرا پدر بي درنگ گوشش را مي گيرد و او را به خانه مي برد تا تنبيه كند!

حال ببينيم تفاوت اين دو مورد در چيست ؟

پسر در هر دو مورد دروغ گفته است،منتها پسر در مورد اول،دروغش را "عملي" جلوه مي دهد و در دومي"غير عملي".كليد موفقيت هر داستان علمي/تخيلي،مقبوليت محتواست و نه لزومأ دقت و صحت عملي.دقيقأ كاري كه نويسنده بزرگ قرن اخير كرده است بله خانوم "جي كي رولينگ"نويسنده مشهور كتاب هاي موفق هري پاتر و يكي از بهترين كتاب هاي مورد علاقه من.و من به تمامي افرادي كه قصد دارند كتاب هايي مانند كتاب هاي هري پتر بنويسند توصيه مي كنم كه به نكهت بالا توجه كنند.در يك داستان علمي/تخيلي ما با استنتاجاتي نظير اين سرو كار داريم:

مرغ حيوان است،اسب نيز حيوان است پس در نتيجه مرغ همان حيوان است!

در عوض مي توانيم با ناديده گرفتن يك اصل علمي توجيهي براي حوادث عجيب داستان خود بتراشيم كه آنها را معقول و منطقي جلوه دهد.ما مي توانيم تساوي صحيح 4-4 =4-4 را در نظر بگيريم و اين طور استدلال كنيم كه طرف چپ تساوي،تفاضل دو عبارت مربع كامل است،پس مي توانيم آن را به صورت حاصل ضرب دو عبارت مزدوج نوشت. در طرف راست نيز از 2 فاكتور مي گيريم،حالا داريم:

(2-2)2 =(2-2)(2-2)

حال عبارتهاي مشترك دو طرف را حذف مي كنيم،خواهيم داشت:

2=2+2 يعني(4=2)!!ديديد چطور شد؟!

ما در اين جا اصل مبهم بودن تقسيم بر صفر را ناديده گرفته ايم و اين كار با چنان مهارتي انجام شده كه ممكن است براي لحظه اي_فقط لحظه اي_هر كسي را به اشتباه و حيرت بياندازد.

در افسانه هاي علمي،سعي نويسنده بر اين است كه تا حد امكانفتناقضات موجود در داستان را با دلايل

"به ظاهر منطقي"رفع كند؛اين دلايل همان طور كه گفتم،مي تواند قوانين علمي و گاخي حتي نقض اين

قوانين باشند كه در لفافه اي از عبارات و اصطلاحات و موضوعات فرعي بازيركي خاصي به خواننده اقاء

مي شود.

در پايان هر داستان سعي كرده ام،گلچيني از مطالب مورد نياز يك نويسنده و به همان اندازه يك خواننده

داستانهاي علمي/تخيلي را تقديم نمايم تا به اين صورت بتوانم نقش هرچند كوچكي در اعتلاي معلومات

و اطلاعات شما عزيزان علاقمند داشته باشم؛در واقع در بعضي قسمتها اين طور به نظر مي رسد كه داستانها تنها دستاويز و وسيله اي براي طرح نكات علمي "پايانه"ها هستند!

در همين جا براي همه شما عزيزان كه اين مجموعه داستانها را در اين وب سايت مطالعه مي كنيد اعترافي مي كنم... من ترجيح مي دهم،خوانندگان بي حوصله و عجول-كه حتمأ شما از اين دسته نيستيد؟!-داستانها را نخوانند تا اين كه پايانه ها را با بي ميلي رد كنند و از نكات مهم داستان بي بهره بمانند و به سراغ داستانهاي بعدي بروند!چون پايانه ها يكي از قسمتهاي مهم است كه خواندن آن خالي از لطف نيست.

نظرات،پيشنهادها،انتقادات و خلاصه هر چيزي را كه گمان مي كنيد بايد به اطلاع من برسد در نظرات بگوييد.خوشحال خواهم شد،اين مي تواند مرا در پيشبرد و ادامه راهي كه در پيش گرفته ام بيش از

هر چيز ياري كند.

خوب اين شما و اين مجموعه داستانهاي ((بنياد تخيل))،ثمره يك سال كنكاش و تحقيق و تا صبح بيدار ماندنهاي اين بنده كمترين.

...بله نوشتن اين داستانها براي من آن قدر هم كه به نظر مي رسد تفنني و خالي از اشكال نبوده است

تا نظر شما چه باشد!اگر باور نداريد يك بار تلاش كنيد يك داستان علمي/تخيلي بنويسيد.

من لرد ولدمورت اين داستان را به همه شما مخصوصأ خانوم آرزو قربان پور (هرميون)كه خود ايشان نيز يك نويسنده است و باعث شد من بعد از چد سال دوباره شروع كنم به نوشتن با در نظر گرفتن اينكه خواهر من يك روانشناس است و در اين چند سال اخير هميشه سعي داشته كه من دوباره شروع به نوشتن كنم ولي نتوانسته است آنرا تقديم مي كنم( لينكش هست حتمأ به ايشان سر بزنيد)

 

نوشته شده توسط لرد ولدمورت | موضوع: | لینک ثابت |
یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 16:42
با سلام. اول از همه ميخوام قصدم رو از ايجاد اين وبلاگ بهتون بگم.

قصد من از ايجاد اين وبلاگ اينه كه يه تمرين داستان نويسي داشته باشم و شما داستانهاي من رو بخونيد.شايد قشنگ بود و خوشتون اومد. راستي من از نظر خيلي خوشم مياد سعي كنيد تا ميتونيد پيشنهاد و انتقاد و خلاصه هرچي كه به ذهنتون اومد بگين.

در ضمن ميخواستم از آرزو قربان پور كه باعث شد من دوباره شروع به نوشتن كنم، تشكر كنم. اگه ميخواين داستانهاي جالبي از هري پاتر بخونين حتما به وبلاگش سر بزنيد.

http://hermion2004.blogfa.com

با تشكر. منتظر نوشته‌هام باشيد.

نوشته شده توسط لرد ولدمورت | موضوع: | لینک ثابت |