تبليغاتX
به نام او که بزرگ داستان آفرین بی همتاست
کودک را به کتاب خواندن علاقه مند کنيم دوشنبه دهم فروردین 1388 12:38
سلام به همگی

بعد از چند وقت این مطلب رو گذاشتم بخاطر روز کتاب و کتاب خوانی کودکان که داره نزدیک میشه تا همه بدونن چیکار کنن تا برادر یا خواهر یا فرزندان عزیزشون کتاب خون بشن

 

 

زماني خواندن يک کتاب براي کودک خوشايند و لذتبخش است که موجودات خيالي داستان به پرواز در آيند، قطارها به صورت واقعي حرکت کنند و صدا بدهند و خرگوش ها در زير نورماه به خواب بروند. هنگامي که براي کودک خود کتاب مي خوانيد فرصت پيدا مي کنيد تا با صداهاي موجودات و شخصيت هاي داستان سخن بگوييد، تخيلي رفتار کنيد و حتي مانند يک کودک باشيد. به عبارت ديگر از شخصيت واقعي خود خارج شده و مانند شخصيت هاي داستان رفتار کنيد. شما تصميم مي گيريد که چقدر هيجان زده باشيد، شادي کنيد، يا غمگين و حتي عصباني شويد. چقدر بايد روي يک شخصيت تاکيد کنيد و چه اندازه لازم است که بر هيجان قصه بيفزاييد، به اين ترتيب نتيجه کار منحصربفرد خواهد بود......


ادامه مطلب
نوشته شده توسط لرد ولدمورت | موضوع: | لینک ثابت |
پنجشنبه سوم بهمن 1387 16:8

پرنده عظيم‌الجثه
مي‌‌خواهم اطلاعاتي از يك پرنده بزرگ و عظيم‌الجثه به شما بدهم. در سال 2001 من و شوهرم اواخر شب با اتومبيلمان به سمت نيوولمينگتون مي‌‌رفتيم. ساعت حدودا دو يا سه صبح بود. يك نفر خبر داده بود كه سگ شكاري گم شده‌مان را ديده است و ما براي تحقيق در اين مورد به آن‌جا مي‌‌رفتيم. ماه اكتبر بود و ما با آرامش در آن ‌جاده تاريك و دور از شهر جلو مي‌‌رفتيم....

م. ماه بيرون آمده و همه‌جا را روشن كرده بود ولي باز هم تاريكي بر اطراف مستولي بود. ناگهان صداي پرواز پرنده‌اي را در بالاي سرمان شنيديم. پرنده به سرعت پايين آمد و بالاي اتومبيل ما قرار گرفت. فكر كرديم روي اتومبيل نشسته است چون ماشين كمي تكان خورد و من حتي احساس مي‌‌كردم كمي از زمين بلند شد. شيشه‌ها پايين بودند و حضور پرنده‌اي عجيب را بر بالاي اتومبيل كاملا احساس مي‌‌كرديم. به يكديگر نگاه كرديم و گفتيم اين ديگر چيه؟! به آسمان نگاه كردم و ناگهان چشمم به يك پرنده سفيد و خاكستري بزرگ افتاد كه طول بالهايش شايد به چهار يا پنج متر مي‌‌رسيد. پرنده عجيب بر روي يك درخت كهنسال و بي‌‌شاخ و برگ نشست و آن‌قدر با درخت همرنگ بود كه ديگر نمي‌‌توانستم آن را تشخيص بدهم. من به شوهرم گفتم اين بزرگ‌ترين پرنده‌اي است كه در عمرم ديده‌ام.

من نام آن را (مرد پرنده) گذاشتم چون پاهايش كاملا اندازه و شبيه پاهاي يك مرد بود. آن شب به خانه برگشتيم و صبح روز بعد موضوع را به بچه‌هايمان (كه نوجوان هستند) گفتيم ولي آنها به ما خنديدند اما ما واقعا آن را ديده بوديم. به نظر مي‌آمد متعلق به دوران ماقبل تاريخ بود. براي خودمان هم باورنكردني است كه چنين پرنده‌اي را ديده‌ايم ولي چندي پيش وقتي شوهرم از سركار به خانه برگشت، گفت شنيده است يك نفر ادعا كرده يك پرنده عظيم‌الجثه را ديده است.

مرد بزنما
ژانويه سال 2002 بود. نيمه‌هاي شب از صداي پارس سگ‌هايم از خواب بيدار شدم. روي تخت نشستم و از پنجره به بيرون نگاه كردم. بيرون آنقدر روشن بود كه بتوانم تاحدودي دور و اطراف را ببينم و ناگهان از شدت تعجب در جايم ميخكوب شدم. چيزي كه مي‌‌ديدم باوركردني نبود. موجودي شبيه به بز آن‌جا در بيرون خانه من زير درخت گردو راه مي‌‌رفت و سگ‌هايم پشت سرهم پارس مي‌‌كردند و پشت پاشنه پاهايش را گاز مي‌‌گرفتند. اين موجود بيش از دو متر قد داشت و درست مثل انسان بر روي پاهايش ايستاده بود ولي شانه‌هايش افتاده بود و كمي قوز داشت و درست مثل يك بز دو شاخ بر روي سر و ريش بلندي بر روي چانه‌اش ديده مي‌‌شد. دست‌هايش اندكي خميده بودند و ناخن‌هاي كثيفش خاكستري رنگ به نظر مي‌‌رسيد. پوستش به رنگ سبز متمايل به زرد بود و موهاي كم‌‌پشتي تمام سطح بدنش را پوشانده بود. تنه و پاهايش كاملا شبيه به يك انسان بلند قامت به نظر مي‌‌رسيد. من او را مستقيم از رو به رو نديدم ولي توانستنم نيمرخ او را دقيقا ببينم. او شبيه به يك مرد بود. فقط مي‌توانم بگويم كه از ترس و تعجب نمي‌‌توانستم تكان بخورم (مرد بز نما) اصلا برنگشت تا مرا ببيند و فقط براي رها شدن از شر سگ‌ها قدم‌هايش را تندتر كرد و رفت. هنوز هم هرازگاهي شب هنگام صداي يك بز را مي‌‌شنوم و به ياد آن موجود مي‌‌افتم. شنيدن صداي بز در محل زندگي من كه در (نرماندي) در (تگزاس) است عجيب به نظر مي‌‌رسد زيرا در اين محل هيچ‌كس بز نگه نمي‌‌دارد.

مگس‌هاي غول‌آسا
موضوعي كه برايتان تعريف مي‌‌كنم مربوط به سال 1971 و تابستان گرم و خفقان‌آور آن سال است. در آن زمان ما در (ميشيگان) زندگي مي‌‌كرديم و من ده سال داشتم. آن روز به همراه دوستم كه او نيز ده ساله بود و برادر كوچك‌ترم كه هشت سال داشت در حياط پشتي خانه بازي مي‌‌كرديم. يادم مي‌‌آيد آن روز هوا واقعا گرم بود و ما مي‌‌گفتيم اگر يك تخم‌مرغ را روي پياده‌رو بشكنيم نيمرو مي‌‌شود. ناگهان صداي وز وز بلندي به گوشمان رسيد. حدودا سه يا چهار متر آن طرف‌تر از ما، روي در كوچك حياط خانه‌مان دو مگس عظيم‌الجثه نشسته بودند. آنها درست شبيه به مگس‌هاي معمولي به نظر مي‌‌رسيدند با اين تفاوت كه طولشان تقريبا سي سانتي‌متر مي‌‌شد. هر دوي آنها بزرگ بودند. ما به شدت ترسيديم و با تعجب و وحشت به آنها نگاه مي‌‌كرديم. مي‌‌خواستيم برويم و يك نفر را بياوريم تا او هم شاهد حضور اين موجودات باشد ولي مي‌‌ترسيديم تكان بخوريم و فقط زير لب با هم حرف مي‌‌زديم.
مگس‌هاي غول‌آسا فقط ده دقيقه آن‌جا بودند. ولي به نظر ما خيلي طولاني‌تر مي‌‌رسيد. بالاخره پريدند و با صداي وز وز ناهنجاري آن‌جا را ترك كردند. من، برادرم و دوستم به سوي خانه‌مان دويديم و موضوع را به پدر و مادرم گفتيم ولي آنها حرفمان را قبول نكردند و گفتند از خودمان داستان تخيلي ساخته‌ايم. هنوز هم نمي‌‌دانم آن مگس‌هاي هيولاوار از كجا آمده بودند و به كجا رفتند.

پاگنده
تعريف اين داستان برايم خيلي سخت است چون هربار كه آن را تكرار مي‌‌كنم از ترس برخود مي‌‌لرزم و به ياد آن صبح هولناك مي‌‌افتم. هربار كه در تاريكي باشم همان احساس تنهايي و اين احساس كه كسي مرا نگاه مي‌‌كند به من دست مي‌‌دهد. ساعت پنج صبح بود و شبنم صبح‌گاهي روي چادر صحرايي مرا پوشانده بود. نمي‌‌دانم چرا ولي احساس خستگي نمي‌‌كردم و به همين‌خاطر از چادر بيرون رفتم و در ميان مه به قدم زدن پرداختم. همان‌وقت بود كه خش‌خشي را جلوي خودم شنيدم. صداي مار نبود. نه مطمئن بودم ولي اين صدا باعث شد بنشينم و حركتي نكنم. تكان نمي‌‌خوردم و فقط گوش مي‌‌دادم. در همان‌وقت صداي پاي چيزي را شنيدم كه در جهت مخالف من مي‌‌دويد. به داخل يك گودال دويدم و خودم را به درختي چسباندم. خودم را كنترل كردم و برگشتم و به سوي چادرم نگاه كردم. چيزي نديدم ولي احساس غريبي داشتم. دوباره به داخل گودال رفتم. چيزي پشت سر من بود. تقريبا سه متر آن طرف‌تر. گوش‌هايم را تيز كردم. صداي يكنواختي سكوت را برهم مي‌‌زد. صدايي مثل صداي موش‌هايي كه غذايشان را مي‌‌جوند. كم‌كم خورشيد از پشت كوه بيرون آمد و هوا را كمي روشن كرد. حالا ديگر مي‌‌توانستم او را ببينم. اگر فقط كمي بلند مي‌‌شدم مي‌‌توانستم چيزي را كه آنقدر سبب وحشت من شده بود به چشم ببينم. سرم را بلند كردم و خود را كمي بالا كشيدم. نفسي به راحتي كشيدم. چيزي آن‌جا نبود. با آرامش هواي خنك بامدادان را به درون ريه‌هايم فرو دادم و برگشتم. ناگهان هولناك‌ترين موجود روي زمين را به چشم ديدم. موجودي عجيب كه كمي آن طرف‌تر بي‌‌صدا به جلو مي‌‌رفت و از من دور مي‌‌شد. موجودي بلندقد كه بدنش باموي سياه پوشيده شده بود و دست و پاهايي دراز و تقريبا بي‌‌مو داشت. دو ساعت طول كشيد تا توانستم به خود جرات بدهم و از گودال خارج شوم و به چادرم برگردم و از آن جنگل جهنمي فرار كنم. وقتي داستان را براي ديگران تعريف كردم همه گفتند كه او (پاگنده) بوده است.

ميمون پرنده
داستاني كه تعريف مي‌‌كنم در واقع براي برادر بزرگ‌تر و مادر بزرگم در (پورتوريكو) اتفاق افتاد. وقتي برادرم نه سال داشت (الان او 33 ساله است) خانه مادربزرگم بسيار بزرگ و در منطقه‌اي روستايي و كوهستاني بود. در كنار خانه جاده‌اي قرار داشت كه بالاتر از سطح خانه بود و از روي آن مي‌‌شد پشت‌بام خانه را به راحتي ديد. يك روز برادرم روي جاده در حال بازي بود كه ناگهان صدايي از بالاي سرش شنيد و به بالا نگاه كرد. در همان‌وقت مادربزرگ هم از خانه بيرون آمد و او نيز با شنيدن آن صدا روي بام را نگاه كرد و آنها توانستند عجيب‌ترين حيوان دنيا را ببينند. يك موجود شبيه به ميمون كوچك با موهايي سياه‌رنگ ولي بالدار. او خيلي زود ترسيد و پرواز كرد و به سمت كوهستان رفت ولي تا امروز هيچ‌كس نفهميده است كه او چه بود. بعضي‌ها مي‌‌گويند آن حيوان از جنگل انبوه (يانكو) كه در آن نزديكي است فرار كرده است. مردم ميگويند در آن جنگل دانشمندان بر روي حيوانات تحقيق مي‌‌كنند و با تركيب ژن‌ها مي‌‌خواهند حيوانات جديدي خلق كنند.
شايد اين ميمون پرنده هم يكي از آن مخلوقات دستكاري شده بود كه از مركز تحقيقات فرار كرده بود.

مرد پرنده
ساعت دقيقا سه صبح بود كه من و دوستم تصميم گرفتيم بيرون برويم و در هواي تميز و باران خورده قدم بزنيم. خانه دوستم در يك مجتمع آپارتماني بود كه در ميان ساختمان‌هاي بلند آن يك زمين بازي براي سرگرمي بچه‌ها ساخته بودند. ما به اين زمين بازي رفتيم و در همان بدو ورود چشممان به موجودي پرنده مانند افتاد كه درست بالاي سرسره نشسته بود و انگار داشت تغيير شكل مي‌‌داد. ارتفاع قدش تقريبا به اندازه يك انسان بود و پاهايش كاملا شبيه به پاهاي انسان بودند با اين تفاوت كه پشت پاهايش پر روييده بود. بازوانش درست مثل دست‌هاي انسان به نظر مي‌‌رسيد ولي بال‌هاي بزرگي به طول حدودا سه متر به آن چسبيده بود. صورتش به طرف ديگري بود و ما نتوانستيم چهره‌اش را ببينيم. او حضور ما را احساس كرد و به سنگيني از روي سرسره پر زد و رفت. من هنوز هم نمي‌‌دانم او چه بود. انسان بود يا پرنده؟ و تا آخر عمرم او را فراموش نخواهم كرد.

هيولاي مكزيكي
اين خاطره‌ مربوط به سه سالگي من است ولي آنقدر مادرم اين داستان را براي همه تعريف كرده است كه من آن را كاملا به خاطر دارم. آن روز من و مادرم به همراه خاله و دايي‌ام به ديدن مادربزرگ و پدربزرگ كه در شهر كوچكي در مكزيك زندگي مي‌‌كردند، مي‌‌رفتيم. مادرم مي‌‌گويد جاده از ميان كوهستان (سيرامادر) عبور مي‌‌كرد و همان‌جا بود كه آن موجود عجيب را ديديم. آن موجود شبيه به يك سگ بود ولي تفاوت بزرگي با يك سگ داشت. جثه آن تقريبا اندازه كاديلاك ما بود و چنگال‌هاي بزرگ وحشتناكي داشت. بدنش از موهاي سياه و ضخيم پوشيده شده بود و به نظر مي‌‌رسيد كه از حضور ما اصلا راضي نيست. دندان‌هاي پيش آن هيولا بلند و تيز‌ بود به‌طوري كه از دهانش بيرون زده بود و غرش‌كنان به طرف ماشين ما مي‌‌آمد. مادرم از ترس پاهايش را روي پدال گاز گذاشت و به سرعت از آن‌جا دور شديم. هنوز نمي‌‌دانيم آن موجود چه بود؟ ولي اين را مي‌‌دانيم كه (سيرامادر) كوهستان بسيار بزرگي است كه نقاطي از آن هنوز اكتشاف نشده و ممكن است حيوانات عجيبي در آن يافت شود.


نوشته شده توسط لرد ولدمورت | موضوع: | لینک ثابت |
پارس ، روح باستانی جمعه پانزدهم آذر 1387 15:38
نشریه آمریکایی نشنال جئوگرافیک در آخرین شماره خود مقاله ای با عنوان «پارس، روح باستانی ایران» به چاپ رسانده است که در آن نویسنده به شرح سفر خود به ایران و نقاط باستانی آن می پردازد و اینکه ایرانیان تا چه اندازه هویت خود را در پیوند با ایران باستان می بینند.

نویسنده این مقاله، مارگریت دل گوویدیچه است که با تشریح سفر خود به تخت جمشید، مقر امپراتوری هخامنشی، می نویسد: آنچه که بیش از همه در ویرانه های پرسپولیس (تخت جمشید) جلب توجه می کند فقدان نمادهای خشونت است. در میان سنگ تراشی های این بنا شمایل سربازان را می بینید بدون آنکه در حال جنگ باشند، اسلحه ها را می بینید بدون آنکه در حالت حمله باشند. پیکره های دیگر صحنه اجتماع مردم از ملل گوناگون را تصویر کرده اند که با حمل هدایا و چهره هایی صلح طلب دست بر شانه یکدیگر نهاده اند.

در دوران باستان که به خشونت و جنگ های بی رحمانه شهرت دارد، به نظر می رسد تمدنی که مرکز آن تخت جمشید بود سرزمینی آرام و در برگیرنده مردمان گوناگون بوده است. امروزه برای بسیاری از ایرانیان این ویرانه ها یادآوری مهم از اجداد باستانی آنهاست و اینکه آنها چگونه می زیستند و چگونه رفتار می کردند.

این نشریه آمریکایی خاطر نشان می کند: پارس یک امپراطوری بزرگ بود که با تصرف سرزمین های دیگر قدرت خود را تثبيت کرد ولی در عین حال شاید اولین امپراطوری باشکوه دوران باستان و پیشرفته ترین تمدن آن دوره هم بود.

نویسنده مقاله می گوید: در سفر خود به ایران در جستجوی پاسخ به این سوال بودم که ایرانیان امروزی تا چه حد هویت خود را در پیوند با ایران باستان می بینند. در عین حال برایم جالب است بدانم کشوری که در غرب به عنوان خطری برای صلح و با حکومتی یاغی تلقی می شود در درون چگونه است و خود را در دنیای امروز چگونه می بیند.

وی با تشریح هویت ملی ایرانیان می گوید: هویت ایرانیان از عناصر گوناگونی تشکیل شده، بخشی هویت باستانی ایرانی است، بخشی هویت اسلامی و بخشی دیگر متاثر از الگوهای غربی است. نکته در این است که این عناصر گاه متضاد همه با هم در وجود ایرانیان جمع شده اند.

نویسنده سپس سفرنامه خود را بازگو کردن داستان آن گروه از ایرانیانی می داند که سعی می کنند تمام هویت خود را با عناصر به یادگار مانده از ایران باستان توضیح دهند.

به گفته وی، این ایرانیان، شعر و شراب و عشق و ترانه را می ستایند هرچند در محیطی زندگی می کنند که عناصر فرهنگی دیگری بر آن غالب است.

انطباق به شیوه ایرانی

در مدتی که من در ایران بودم دو دانشگاهی ایرانی تبار آمریکایی به اتهام تحریک به اقدامات ضد حکومتی در ایران بازداشت شده بودند. آنها البته بعدا آزاد شدند. در آمریکا از من می پرسند مدتی که در ایران بودی نگران نبودی؟ اما در ایران من مهمان ایرانیان بودم و این یعنی بهترین و محترمانه ترین موقعیت.

در ایران همه چیز و بهترین چیزها برای مهمان است. هر جا که پا می گذاشتم میزبانان در نهایت لطف به من توجه و کمک می کردند. هر چند در نهایت دریافتم که بخشی از این رفتار به قول خود ایرانیان تعارف است که در فرهنگ آن مردم بسیار ریشه دار است.

در عین حال به سختی می توان از نیت واقعی افراد در پس این پرده تعارف با خبر شد. به قول یک فعال سیاسی ایرانی که در تبعید زندگی می کند، ایرانی ها به دلیل فشار نظام های سیاسی در طول تاریخ و برای پرهیز از مواجهه با خطر به خوبی آموخته اند که در هر شرایطی نیات حقیقی خود را برملا نکنند.

جغرافیا، سرنوشت تاریخی

در حقیقت تاریخ طولانی ایران مملو از جنگ، اشغال و مبارزه با بیگانه است و دلیل آن موقعیت جغرافیایی این سرزمین است. ایران در مرکز هر محوری است که قدرت و تمدن های شرقی را به مدیترانه یا قدرت های غربی وصل می کند. هر کشمکش نظامی، داد و ستد تجاری و یا امتزاج فرهنگی که بین این قدرت ها در طول ۲۵ قرن گذشته روی داده، تاثیر خود را بر ایران برجای گذاشته است.

عامل دیگر ثروت و موقعیت استراتژیک این سرزمین است. امپراطوری ایران باستان سه بار توسط سه سلسله مختلف تاسیس و بعدها به دست دشمن نیرومند تر سرنگون شد. این سرزمین حمله و اشغالگری اعراب، مغول ها و ترک ها را تجربه کرده است.

با این وجود از نگاه آن دسته از ایرانیان که خود را با هویت باستانی – ملی تعریف می کنند اشغال و سلطه اعراب بیش از همه تاثیر گذار بوده است. تلاش برای حفظ هویت ایرانی و یا احیاء آن پس از هر اشغال خارجی، از نگاه ایرانیان ملی گرا کلید نجات فرهنگ این کشور بوده است.

آنها می گویند در طول تمام این دوره های اشغال نتیجه همیشه این بود که قوم متجاوز در فرهنگ ایرانی حل می شد نه اینکه فرهنگ ایرانی تابع فرهنگ متجاوز شود. ایرانیان به این ظرفیت فرهنگی خود که ناشی از انعطاف پذیری آن و هوشمندی رهبران آن است می بالند.

به آراتا خوش آمدید

شواهد باستان شناسی نشان می دهد که اولین ساکنان دائمی حدود ده هزار سال پیش در ایران مستقر شدند و به گفته برخی، نام «ایران» از کلمه آریایی سرچشمه می گیرد، که قومی بود که حدود ۱۵۰۰ سال قبل از میلاد از شمال به سرزمین امروزه ایران مهاجرت کرد.

صدها لایه تمدن های اولیه در خاک ایران روی هم انباشته شده است و مسلما باستان شناسی در آینده شواهد بیشتری از جزییات آن را روشن خواهد کرد.

تازه ترین مورد از این کشفیات در حوالی شهر جیرفت بوده که نشانه هایی از تمدن پنج هزار ساله را در آن منطقه کشف کرده است. تمدنی به قدمت تمدن اولیه بین النهرین. برخی از کارشناسان باستان شناسی با اشاره به شواهد بدست آمده از این منطقه حدس می زنند که این بازمانده تمدنی است به نام «آراتا» که موجودیت آن به حدود ۳۷۰۰ سال قبل از میلاد باز می گردد.

در مطالعات باستان شناسی، آراتا معروف است به ناحیه ای که بسیاری از اشیا و صنایع دستی از آنجا به بین النهرین رسیدند.

نوستالژی ابرقدرت

آنچه که از دوران ایران باستان در ذهنیت امروز ایرانیان بیش از همه یادآوری می شود نقش امپراطوری ایران در پایه گذاری مفاهیمی مثل آزادی و حقوق بشر است.

به اعتقاد ايرانيان، امپراطوری هخامنشی با پيروان ساير اديان و اقليت های نژادی مدارا می کرد. در قلمرو اين امپراطوری که در اوج خود از رودخانه ايندوس در هند تا سواحل مديترانه در فلسطين و مصر را در بر می گرفت بيش از ۲۰ ملت متفاوت در آرامش و تحت حاکميت پاسارگاد مرکز امپراطوری زندگی می کردند.

برخی از کارشناسان می گویند تبدیل شدن موضوع برنامه هسته ای دولت به یک شعار یا خواسته ملی شاید نمونه ای از همین نوستالژی باشد. با وجودی که در طول تاریخ بارها مرزهای سرزمین پهناور ایران کوچک و کوچکتر شده اند ولی آن پیش زمینه تاریخی که روزی ایران ابرقدرتی بود در ذهنیت بسیاری از ایرانیان عمل می کند.

سابقه این دوران پرشکوه به پادشاهی کوروش باز می گردد و سمبل آن استوانه ای سفالی است که روی آن فرمان کوروش حک شده. اصل این استوانه در موزه بریتانیا در لندن و یک کپی آن در مقر سازمان ملل در نیویورک است.

روی این استوانه، متنی به خط میخی حک شده که به منشور کوروش مشهور است و در آن پادشاه ایران با ممنوع کردن برده داری و سرکوب در هر شکل آن، ممنوع کردن غصب اموال مردم و دادن حق انتخاب به ملت ها برای پیوستن به قلمرو امپراطوری، احترام حکومت ایران باستان را به مبانی آزادی و حقوق مدنی به نمایش می گذارد.

این متن از نگاه سیاسی اولین منشور حقوق بشر و مدنیت در تاریخ است.

اما در دهه های اخیر که ایران به دلایل سیاسی، حداقل در غرب، چهره دیگری پیدا کرده ایرانیان می کوشند خود را از این کلیشه ها دور کنند. اولین چیزی که بسیاری از ایرانیان به یک شهروند کشورهای غربی می گویند این است: ما ایرانی هستیم و نه عرب.

و شاید به همین دلیل است که به گفته برخی مورخان، ایرانی ها با وجود تبعیت از دین اعراب در نهایت با وجود حفظ مسلمانی به دنبال ساخت مذهب دیگری بودند که در چارچوب اسلام، آنها را از اعراب متمایز سازد و آن مذهب شیعه بود.

وجهه ملی فردوسی

زبان ایرانیان فارسی است. هرچند این زبان از عربی تاثیر فراوانی گرفته ولی جوهره آن پارسی کهن است. ایرانیان حفظ و احیای زبان خود را مدیون فردوسی می دانند. فردوسی برای ایرانیان مثل هومر برای یونانیان است.

ایرانیان شاعران خود را می ستایند از فردوسی گرفته تا حافظ، سعدی، رومی (مولانا) و عمر خیام. زبان شعر و ادبیات در زمان اشغال ایران در طول تاریخ وسیله مقابله با مهاجم و حفظ هویت ملی بود.

شاهکار فردوسی کتاب شعر طويلی است به نام «شاهنامه» که در برگيرنده داستان های حماسی دوران حکمرانی ۵۰ پادشاه ايران است که در نهايت با هجوم اعراب به پايان می رسد.

در اين ماجراها هميشه نقش شخصيت پهلوانان و قهرمانان ايران از نقش پادشاه مهمتر و ارزنده تر است. شاهنامه چنان محبوب است که تقريبا هر ايرانی از هر قوم و تبار با هر حدی از آشنايی با کتاب و ادبيات بخشی از داستان های آن و ابياتی از اشعار آن را در حافظه خود دارد. شايد حفظ يکپارچگی ايران بعد از ۲۵ قرن و اين همه حوادث تاريخی را بايد مديون يگانگی زبان آن دانست.

ولی شايد بتوان به اين نتيجه نيز رسيد که ايرانيان به اين عادت کرده اند که خود را با شرايط دشوار سياسی، از اشغال خارجی گرفته تا سلطه حکومتی نامطلوب، انطباق دهند بدون آنکه از آرزوها و ارزش های فرهنگی خود دست بردارند.

برای آنها پس از حدود ۱۰ قرن هنوز فردوسی سمبل اين انطباق است، به اين معنا که «بيگانه» يا «خصم» ممکن است خاک من را کنترل کند ولی درون من هميشه مستقل و ايرانی خواهد ماند.

 

 

منبع:                               www.DERAFSH.ir

نوشته شده توسط لرد ولدمورت | موضوع: | لینک ثابت |
چگونه مرگ خراب كنندگان ايران را در بر ميگيرد؟(اسكندر مقدوني) جمعه بیست و چهارم آبان 1387 19:16
.... او به سربازانش اجازه داد كه اگر مي‌خواهند به وطن بازگردند: ((برگرديد و بگوييد كه پادشاهان را ميان دشمنان اجنبي ترك كرديم.)) پس از سخنراني، اسكندر به اتاق خود برگشت و از ديدن سربازانش ابا كرد. سربازانش غمزده و پشيمان، جلو قصر او به خاك افتادند و از او طلب بخشش كردند و گفتند كه اگر آنها را در ارتش خود نپذيرد، از آنجا نخواهند رفت. چون عاقبت اسكندر بر ايشان ظاهر شد،همه گريستند و اصرار كردند او را ببوسند، و پس از اينكه مراسم آشتي برگزار گرديد، به چادر خود بازگشت و سرود شكرگزاري خواندند.
اسكندر كه از اين همه ابراز احساسات و محبت فريب خورده بود، انديشه‌ي فتوحات و لشكركشيهاي ديگري در سر پروراند؛ طرح مطيع كردن عربستان دور افتاده و اعراب وحشي را كشيد. هيآتي براي اكتشاف سواحل بحر خزر فرستاد و به فكر تصرف اروپا تا ستونهاي هركول1 افتاد، ليكن جسم توانايش در اثر سرما و ميخوارگي و روحش در اثر توطئه‌ي افسران و شورش سربازان ضعيف گشته بود. هنگامي كه ارتش در اكباتانا بود، عزيز‌ترين دوستش ((هفايستيون)) مريض شد و درگذشت. اسكندر آنقدر اين همنشين را عزيز مي‌داشت كه گويند روزي كه ملكه‌اي بر آنها وارد شد، او را با اسكندر اشتباه گرفته، به او تعضيم كرد. اسكندر با خوش خلقي و متانت گفت: ((هفايستون نيز اسكندر است.)) انگار كه او و اسكندر يكي هستند. اين دو دوست، اغلب در يك چادر مي‌خفتند، از يك جام مي‌نوشيدند، و در ميدان جنگ دوشادوش هم مي‌جنگيدند. اكنون كه شاه احساس مي‌كرد نيمي از او به دور افكنده شده، گرفتار شكنجه و درد بي‌پايان شد. ساعت‌ها روي جسد دوستش افتاده مي‌گريست. موهاي سرش را به علامت عزاداري كوتاه كرد، و روزها از خوردن امتناع نمود. دستور داد تا پزشكي را كه بالين مريض را براي تماشاي مسابقت ترك گفته بود اعدام كنند. تششيع جنازه باشكوهي كه ده هزار تالنت (60 ميليون دلار) خرج برداشت براي او به راه انداخت، و دستور داد كه از رب‌النوع آمون مشورت بگيرند كه آيا اجازه مي‌دهد هفايستيون را چون خدايي پرستش نمايد. در لشكركشي بعدي، دستور داد قبيله‌اي را براي قرباني روح او قتل عام كنند. فكر اينكه اخليس پس از مرگ پاتروكلوس چندان نزيسته بود، چون فرمان مرگ سايه‌وار به دنبالش بود.2
به بابل كه بازگشتف بيشتر در مشروبات الكلي اسراف كرد. شبي كه با افسران عياشي كرد، پيشنهاد كرد كه در ميخواري مسابقه بدهند. پروماخوس 12 شيشه شراب خورد و يك تنالت جايزه را برد و سه روز بعد مرد. بعد از آن، در ضيافت ديگري، اسكندر جام شرابي را كه شش شيشه ظرفيت داشت سر كشيد. شب بعد نيز باز شراب فراوان نوشيد و به علت سرماي ناگهاني هوا، تب كرد و بستري شد. 10 روز گرفتار تب بود و در آن مدت هنوز فرمانهاي ارتش و بحريه را خود صادر مي‌كرد. در روز يازدهم، به سن 33 سالگي درگذشت (323 ق.م) وقتي سردارانش ازاو پرسيدند كه امپراتوري خود را به چه كسي واگذار مي‌كند؟
جواب داد: (( به نيرومندترين مرد ))



_________________________________________________________
1- جبل طارق
2- " تاريخ تمدن " اثر ويل دورانت، جلد دوم(يونان باستان) ص 615


منبع : بزرگترين سايت تاريخي و ديني ايران و جهان
 wWw.Derafhs.iR
نوشته شده توسط لرد ولدمورت | موضوع: | لینک ثابت |